<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>من تلاش میکنم پس هستم</title>
		<link>https://ak88.professora.ir</link>
		<description>مشاور شرکت بیمه پارسیان</description>
		<language>fa-ir</language>
		<pubDate>Thu, 12 Mar 2020 06:06:21 +0000</pubDate>
		<lastBuildDate>Thu, 12 Mar 2020 06:06:21 +0000</lastBuildDate>
		
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19297/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19297/</guid>
					<description>یک   پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد.
در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سر و صداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش   پیرمرد   کاملا مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.
روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت  بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم.
	حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا و همین کارها را بکنید. بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند.
تا آن که چند روز بعد،   پیرمرد   دوباره به سراغشان آمد و گفت  ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟
	بچه ها گفتند  100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم. از آن پس   پیرمرد   با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.</description>
					<pubDate>Thu, 12 Mar 2020 06:06:21 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19282/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19282/</guid>
					<description>در زمان سلطنت خسرو پرویز بین ایران و روم جنگ شد و در این جنگ ایرانی ها پیروز شدند و قسطنطنیه که پایتخت روم بود به محاصره ی ارتش ایران درآمد و سقوط آن نزدیک شد.
	مردم رم فردی را به نام هرقل به پادشاهی برگزیدند. هرقل چون پایتخت را در خطر می دید، دستور داد که خزائن جواهرت روم را در چهار کشتی بزرگ نهادند تا از راه دریا به اسکندیه منتقل سازند تا چنانچه پایتخت سقوط کند، ‌گنجینه ی روم بدست ایرانیان نیافتد.
این کار را هم کردند. ولی کشتی ها هنوز مقداری در مدیترانه نرفته بودند که ناگهان باد مخالف وزید و چون کشتی ها در آن زمان با باد حرکت می کردند، هرچه ملاحان تلاش کردند نتوانستند کشتی ها را به سمت اسکندریه حرکت دهند و کشتی ها به سمت ساحل شرقی مدیترانه که در تصرف ایرانیان بود در آمد.
ایرانیان خوشحال شدند و خزاین را به تیسفون پایتخت ساسانی فرستادند.
	خسرو پرویز خوشحال شد و چون این گنج در اثر تغییر مسیر باد بدست ایرانیان افتاده بود خسرو پرویز آن را   گنج   باد آورده     نام نهاد. از آن روز به بعد هرگاه ثروت و مالی بدون زحمت نصیب کسی شود، آن را   بادآورده   می گویند.</description>
					<pubDate>Wed, 11 Mar 2020 01:00:12 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19256/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19256/</guid>
					<description>روزی یک کوهنورد معمولی تصمیم گرفت قله اورست را فتح کند، اما او هر بار ناکام بر می گشت، تا جایی که وقتی سال چهارم فرا رسید و او از چهارمین صعود به اورست نیز باز ماند، مسوولان کوهنوردی به سراغش رفتند و گفتند  هی جوان، می بینی که نمی توانی به قله برسی، بهتر نیست از این فکر خارج شوی؟
اما کوهنورد جوان با قاطعیت پاسخ داد  نه  و موقعی که از او دلیلش را پرسیدند گفت  دلیلش خیلی واضح است، اورست به   اوج قدرت   خود رسیده، اما من همچنان در حال رشد هستم، پس یقینا یک روز از او پیشی می گیرم 
نوشته  جبران خلیل جبران</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:14:41 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19255/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19255/</guid>
					<description>روزی پدر و پسری بالای تپه ی خارج از شهرشان ایستاده بودند و آن بالا همان طور که شهر را تماشا می کردند با هم صحبت می کردند.
	پدر می گفت  اون خونه را می بینی؟ اون دومین خونه ایه که من تو این شهر ساختم. زمانی که اومدم تو این کار فکر می کردم کاری که می کنم تا آخر باقی می مونه.
	دل به ساختن هر خانه می بستم و چنان محکم درست می کردم که انگار دیگه قرار نیست خراب شه.
	خیالم این بود که خونه مستحکم ترین چیز تو زندگی ما آدماست و خونه های من بعد از من هم همین طور میمونن.
اما حالا می دونی چی شده؟ صاحب همین خونه از من خواسته که این خونه را خراب کنم و یکی بهترش را براش بسازم.
	این خونه زمانه خودش بهترین بود ولی حالا...
	این حرف صاحب خونه دل منو شکست ولی خوب شد...
	خوب شد چون باعث شد   درس بزرگی   را بگیرم.
	درسی که به تو هم می گم تا تو زندگیت مثل من دل شکسته نشی و موفق تر باشی.
پسرم تو این زندگی دو روزه هیچ چیز ابدی نیست. تو زندگی ما هیچ چیزی نیست که تو بخوای دل بهش ببندی جز خالقت.
	چرا که هیچ چیز ارزش این را نداره و هیچ کس هم چنین ارزشی به تو نمی تونه بده. فقط خدایی که تو را خلق کرده ارزش مخلوقش را می دونه و اگر دل می خوای ببندی همیشه به کسی ببند که ارزشش را بدونه و ارزشش را داشته باشه.</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:14:19 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19254/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19254/</guid>
					<description>پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند.
	فرزندشان حدودا دو ساله بود که روزی مرد   بطری   باز یک   دارو   را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آن را در قفسه قرار دهد.
	مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
پسر بچه کوچک   بطری   را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آن را خورد.
	او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد.
مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
	وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
	فکر می کنید آن سه کلمه چه بودند؟
	شوهر فقط گفت  عزیزم دوستت دارم 
عکس العمل کاملا غیر منتظره شوهر، یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت می گذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد.
هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت، دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
نکته 
گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم.
در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.
	حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:13:55 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19253/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19253/</guid>
					<description>بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می‌گوید  فردا به فلان حمام برو و کار روزانه حمامی را از نزدیک نظاره کن.
	دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است.
به نزدیک حمامی رفت و گفت  کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و...
	حمامی گفت    این نیز بگذرد.
یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید و دو باره به همان حمام مراجعه کرد. دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری‌ها پول می‌گیرد.
	مرد وارد حمام شد و گفت  یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری، حمامی گفت    این نیز بگذرد.
دو سال بعد هم خواب دید. این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید. وقتی جویا شد گفتند  او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه‌ای  پاساژی  دارد و یکی از معتمدین بزرگ است.
	به بازار رفت و آن مرد را دید گفت  خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می‌بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه‌ای شده‌ای.
	حمامی گفت    این نیز بگذرد.
	مرد تعجب کرد گفت  دوست من، کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟
چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری رفت ولی او آن جا نبود.
	مردم گفتند  پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می‌خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می‌دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند. کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است.
مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی بود. جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت  خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می‌بینم پادشاه فعلی و حمامی قبلی. گفت    این نیز بگذرد.
مرد شگفت زده شد و گفت  از مقام پادشاهی بالاتر چه می‌خواهی که باید بگذرد؟
ولی مرد سفر بعدی که به دربار پادشاهی مراجعه کرد گفتند  پادشاه مرده است ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد.
	مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده حک کرده و نوشته است این نیز بگذرد.
	هم موسم بهــار طرب خیـز بگــذرد
	هم فصــل ناملایم پاییــز بگــــذرد
	گر نا ملایمی به تــو کـرد از قضــا
	خود را مساز رنجه که   این نیز بگذرد.</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:13:28 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19252/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19252/</guid>
					<description>مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره ی خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد.
	شبی مرد جوان به استخر آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی هوا مهتاب و بسیارعالی بود و همین برای شنا کافی بود.
	مرد جوان به بالاترین تخته ی مخصوص شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.
	ناگهان سایه ی بدنش را در قسمتی از استخر و دیواره ی کنار آن مشاهده نمود.
احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
	آب استخر   برای تعمیر خالی شده بود.</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:13:00 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19251/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19251/</guid>
					<description>دارویی   بسیار   جدید   پس از آزمایش روی حیوانات قرار بود روی انسانها امتحان شود ولی امکان مرگ شخص نیز وجود داشت.
	سه نفر داوطلب تزریق این داروی جدید شدند. یک آلمانی، یک فرانسوی و یک ایرانی.
به آلمانی گفتند  چه قدر می گیری، گفت 100هزار دلار.
	گفتند  برای چه؟
	گفت  اگر مُردم برسد به همسرم.
به فرانسوی گفتند  چقدر؟
	گفت  200 هزار دلار که اگر مردم 100هزار برسد به همسرم و 100 هزار برسد به معشوقم.
به ایرانی گفتند  چقدر می گیری؟ گفت 300 هزار دلار.
	گفتند چرا؟
	گفت  100 هزار دلار بابت شیرینی، برای شما که اینجا دارید زحمت می کشید 100 هزار دلار هم واسه خودم، 100 هزار دلار هم می دهیم به این آلمانیه و دارو را به او تزریق می کنیم.</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:12:38 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19250/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19250/</guid>
					<description>یه روز مسؤول فروش، منشی دفتر و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند. یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و غول چراغ ظاهر می شه.
	غول میگه  من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…
منشی می پره جلو و میگه  اول من ، اول من … من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم … پوووف  منشی ناپدید می شه…
بعد مسؤول فروش می پره جلو و میگه  « حالا من ، حالا من  … من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی داشته باشم و یه منبع بی انتهای نوشیدنی خنك داشته باشم و تمام عمرم حال کنم »… پوووف  مسؤول فروش هم ناپدید می شه…
بعد غول به مدیر میگه  حالا نوبت توئه…
	مدیر میگه  من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن 
نتیجه اخلاقی 
این که همیشه اجازه بده اول رئیست صحبت کنه</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:12:14 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19249/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19249/</guid>
					<description>گویند عارفی قصد حج كرد.
	فرزندش از او پرسید  پدر كجا می خواهی بروی؟
	پدر گفت  به خانه خدایم.
پسر به تصور آن كه هر كس به خانه خدا می رود، او را هم می بیند  پرسید  پدر  چرا مرا با خود نمی بری؟
	گفت  مناسب تو نیست.
	پسر گریه سر داد. پدر را رقت دست داد و او را با خود برد.
هنگام طواف پسر پرسید  پس خدای ما كجاست؟
	پدر گفت  خدا در آسمان است.
	پسر بیفتاد و بمرد 
	پدر وحشت زده فریاد برآورد  آه   پسرم چه شد؟ آه فرزندم كجا رفت؟
	از گوشه خانه صدایی شنید كه می گفت  تو به زیارت خانه خدا آمدی و آن را درك كردی. او به   دیدن خدا   آمده بود و به سوی خدا رفت 
منبع  تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید ، خواجه عبدالله انصاری</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:11:50 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19248/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19248/</guid>
					<description>چون خدای تبارک و تعالی خواست جان   ابراهیم   را بگیرد ملک الموت را فرستاد و او گفت  یا ابراهیم درود بر تو.
	ابراهیم فرمود  ای   عزرائیل   برای دیدن من آمدی یا برای مرگم؟
	گفت  برای مرگ و باید اجابت کنی.
ابراهیم گفت  دیدی که دوستی دوست خود را بمیراند؟
	خطاب آمد  ای عزرائیل به ابراهیم بگو  دوستی را دیدی که ملاقات دوستش را بد بدارد؟
	براستی که هر دوستی خواهان ملاقات دوست است.</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:11:25 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19247/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19247/</guid>
					<description>روزی   ابلیس   نزد   فرعون   رفت. فرعون خوشه‌ای انگور در دست داشت و تناول می‌کرد.
	ابلیس گفت  آیا می‌توانی این خوشه انگور تازه را به مروارید تبدیل کنی؟   فرعون گفت  نه.
	ابلیس به لطایف‌الحیل و سحر و جادو، آن خوشه انگور را به خوشه‌ای مروارید تبدیل کرد.
فرعون تعجب کرد و گفت  احسنت  عجب استاد ماهری هستی.
	ابلیس خود را به فرعون نزدیک کرد و یک پس گردنی به او زد و گفت  مرا با این استادی و مهارت حتی به بندگی قبول نکردند، آن وقت تو با این حماقت، ادعای خدایی می‌کنی؟</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:11:00 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19246/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19246/</guid>
					<description>روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد.
	شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است.
	آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت.
فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد. شاگردان به احترامش برخاستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد.
	دیدند از استاد خبری نیست.
هر طرف را نظر کردند، اثری از استاد نبود .
	یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید  چگونه است دیروز آدم کشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ای سرشناس آمده، محل درس را رها نمودید؟
	ابوریحان گفت  یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه می زند، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد.
شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که   ابوریحان بیرونی   از او دور شد. ابوریحان با رفتارش به شاگردان فهماند كه هنرمند و نویسنده   مزدور، از هر کشنده ای زیانبارتر است.
ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ای بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد.</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:10:36 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19245/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19245/</guid>
					<description>شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.
روزی برای سلمانی به راه افتاد. دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند. فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند. به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد.
مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت  آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند؟ 
	جوان گفت  آری.
	مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت  اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی می گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری.
چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید  او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت؟
	استاد خندید و گفت  سالار ایرانیان،   ابومسلم خراسانی.
	جوان لرزید و گفت  آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم.
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید   آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود.
	ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:10:11 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19244/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19244/</guid>
					<description>خواجه نصیر الدین توسی در ابتدای وزارت خویش بود که تعدادی از نزدیکان بدو گفتند  ایران مدیری همچون شما نداشته و تاریخ همچون شما کمتر به یاد دارد.
یکی از آنها گفت  نام همشهری شما خواجه نظام الملک توسی هم به اندازه نام شما بلند نبود.

	
خواجه نصیر سر به زیر افکنده و گفت  خواجه نظام الملک باعث فخر و شکوه ایران بود. آموخته های من برآیند تلاشهای انسانهای والا مقامی همچون اوست.
حرف خواجه به جماعت فهماند که او اهل مبالغه و پذیرش حرف بی پایه و اساس نیست.

	
ارد بزرگ اندیشمند فرزانه کشورمان می گوید   شایستگان بالندگی و رشد خود را در نابودی چهره دیگران نمی بینند.”
شاید اگر خواجه نصیر الدین طوسی هم به آن سخنان اعتنا می نمود هیچگاه نمی توانست گامهای بلندی در جهت استقلال و رشد میهنمان بردارد.</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:09:48 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19243/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19243/</guid>
					<description>پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم. ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه میخوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.
تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به روم و گفت  اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟
	فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم  من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.
	علی که انگار خیالش راحت شده بود؛ یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.
	گفتم  تو چی؟
	گفت  من؟
	گفتم  آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟
	برگشت و زل زد به چشامو گفت  تو به   عشق   من شک داری؟ فرصت جواب نداد و گفت  من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد، خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوست داره.
	گفتم  پس فردا میریم آزمایشگاه.
	گفت  موافقم، فردا بریم.
	و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟
سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم.
	طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره.
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلی آسون تو چهره هردومون دید.
	با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب آزمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.
بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم.
	دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم.
	علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو. ازم پرسید جوابو گرفتی؟
	که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی.
روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد. تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم  علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟
	اونم عقده شو خالی کرد و گفت  من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟ من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.
	دهنم خشک شده بود و چشام پر اشک.
	گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری. گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟
	گفت  آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم.
نخواستم بحثو ادامه بدم. دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم.
	من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت  میخوام طلاقت بدم یا زن بگیرم  نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم.
دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پشت پا زده.
	دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوم بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.
احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
توی نامه نوشته بودم 
	علی جان، سلام
	امیدوارم پای حرفت وایساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا میشم.
	میدونی که میتونم. دادگاه این حقو به من میده که از مردی که بچه دار نمیشه جدا شم. وقتی جواب آزمایشا رو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جا پاره کنم.
	اما نمیدونم چرا خواستم یه بار دیگه   عشقت به من ثابت شه.
	توی دادگاه منتظرتم.</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:09:23 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19242/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19242/</guid>
					<description>ادیسون   در سنبن پیری پس از اختراع چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که در ساختمان بزرگی قرارداشت، هزینه می کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود.
در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر   ادیسون   اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموران فقط جلو گیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است. آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.
پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیر مرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند.
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
	ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت  پسر تو اینجایی  می بینی چقدر زیباست  رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است  من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است  وای  خدای من، خیلی زیباست  کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیه پسرم؟
پسر حیران و گیج جواب داد  پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطـور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟
پدر گفت  پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد 
	در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نو سازی آن فردا فکــر می کنیم. الان موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت.
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع نمود.</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:08:55 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19241/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4166/category/news-19241/</guid>
					<description>در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
	می‌گویند خارپشت ها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند.
وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر می‌شدند؛ ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی می‌کرد. بخاطر همین تصمیم گرفتند از هم دور شوند ‫ولی از سرما یخ زده می مردند.‬
	از اینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان منقرض شود. پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گرد هم آیند و آموختند که  با زخم کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک به وجود می‌آورد زندگی کنند، چون گرمای وجود دیگری مهمتر است.
	این چنین توانستند زنده بمانند.
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گرد هم می آورد بلکه آن است هر کسی با دیگری   ارتباط قلبی   عمیق داشته باشد و فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و خوبی های آنان را تحسین نماید.</description>
					<pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:08:26 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4176/category/news-19235/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4176/category/news-19235/</guid>
					<description>چند قورباغه از جنگلی عبور می‌کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به آن دو قورباغه گفتند  «که دیگر چاره‌ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.»
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه‌های دیگر مدام می‌گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی‌توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته‌های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می‌کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می‌زدند که تلاش بیشتر فایده‌ای ندارد او مصمم‌تر می‌شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند  «مگر تو حرف‌های ما را نمی‌شنیدی؟»
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.</description>
					<pubDate>Sat, 07 Mar 2020 23:41:41 +0000</pubDate>
				</item>
				<item>
					<title>داستان کوتاه آموزنده</title>
					<link>https://ak88.professora.ir/cat-4176/category/news-19234/</link>
					<guid isPermaLink="true">https://ak88.professora.ir/cat-4176/category/news-19234/</guid>
					<description>روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند  «فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟»
استاد اندکی تامل کرد و گفت  «فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است »
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت  «من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جانشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی‌شود.»
دومی کمی فکر کرد و گفت  «اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بار معنایی عمیق‌تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می‌دانند. استاد منظور دیگری داشت.»
آن دو تصمیم گرفتند نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله‌اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت  «وقتی یک انسان دچار مشکل می‌شود، باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می‌زند و از او مدد می‌جوید. بعد از این نقطه صفر است که فرد می‌تواند بر پا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می‌گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او، فاصله بین زانوی او و زمینی است که بر آن ایستاده است.»</description>
					<pubDate>Sat, 07 Mar 2020 23:41:12 +0000</pubDate>
				</item>
	</channel>
</rss>